تبليغاتX
.::عاشقانه::. تمام وجودم


نیمه شب اواره بی حس وحال در سرم سودای جامی بی زبان پرسه ای اغاز کردیم در خبال دل به یاد اورد اول بار را خاطرات اولین دیدار را

ان نظر بازی ان اسرار را ان دوچشم مست اهو بار را همچو رازی محکم سربسته یود چون من از تکرار او هم خسته بود . در خیالم  امدو هم اشیان شد با منو هم نشین هم زبان شد بامنو خسته جان بودم که جان شد با من .....

این چنین اغاز شد دلبستگی..

وای از ان شب زنده داری تا سحر وای از ان عمری که بی او شد به سر مست او بودم  زدنیا بی خبر دم به دم این عشق میشد بیشتر ...گفتمش در عشق پا برجاست دل گر گشای چشم دل زیباست دل گرتو زرغمان شوی دریاست دل بی تو شام بیفرداست دل ز عشق روی تو ویران شده درپی عشق تو سرگردان شده....

گفتم در عشقت وفادارم بدان من تو را بس دوست دارم بدان .با تو شادی میشود غم های من با تو زیبا میشود فردای من گفتمش عشقت به دل افسون شده .دل ز جادوی رخت افسون شده . جز نو هر یادی به دل مدفون شده عالم از زیبایت مجنون شده

خوبی او شهره افاق بود درنجابت در نکوهی طاق بود . روزگار .! روزگار اما وفا با ما نداشت طاقت خوشبختی ما را نداشت پیش پای عشق ما سنگی گذاشت بیگمان از مرگ ما پروا نداشت  اخر این غصه هجران بود بس حسرت رنج فراوان بود بس . عشق ما را از عاشقی غم نبود در دلش مجنون و عاشق کم نبود سهم من از عشق جز ماتم نبود .خبر همنشینی با دیگران ناگهان پشتم را شکست.ان کبوتر عاقبت از بند رصد رفتو با دل داری دیگر عهد بست .. با که گویم او که هم خون من است خصم جان تشنه خون من است.

عاشقان را خوش دلی تقدیر نیست .با چنین تقدیر بد تدبیر نیست.

از غمش با دود  و  دم همدم شدم باده نوش غصه او من شدم  مست مخمور خراب از غم شدم ذره ذره اب گشتم – کم شدم  .. اخر اتش زد دل دیوانه را سوخت بی پروا پر پروانه را ..عشق من عشق من از من گذشتی خوش گذر بعد ازاین حتی تو اسمم را نبر  خاطراتت را بیرون میکنم ز سر دیشب از کف رفت  فردا را نگه.

اخر این یک باراز من بشنو پند بر منو  بر روزگارم دل نبند .عاشقی رو دیر فهمیدی چه زود .عشق دیرین گسسته تار پود..

گرچه اب رفته باز اید ز رود ماهی بیچاره اما  رفته ز رود... بعد از این هم اشیانت هر کس است باش با او یاد تو مارا بس است.


ادامه ي مطلب ...

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 19:20 توسط محمد |

 

سلام دوستان عزیزم وتمام کسانی که این مطلب رو میخونن

از غیبتم معذرت میخوام

خیلی وقته که دلم گرفته این دنیا چه دنیائیه خدا که همه به همدیگه رحم نمی کنن حالا عشقم کسی که ارزشش پیش من کم نمی شد رو کرده بهم میگه تو تشنه عشقی تو عاشق نیستی چرا خدای من چرا؟ چون خیلی دوستش دارم؟ چرااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا؟خدا به تو پناه میارم که بهترین پناهی


ادامه ي مطلب ...

نوشته شده در شنبه یکم اردیبهشت 1386ساعت 12:59 توسط محمد |

سلام به دوستان گلم

میبخشین نتونستن وبلاگم رو هفته ژیش آپ کنم اخه گیر درس و دانشگاهم معذرت می خوام بهتون قول داده بودم بگم که کجا رفتم هفته پیش رفتم پیش تمام وجودم کسی که صاحب این وبلاگ و تمام وجودم جایه همتون خالی تو این سه روز کیف دنیارو کردم از همتون ممنونم که به وبلاگم سر میزنیم به دعای همتون احتیاج دارم مرسی و دعام کنین.


ادامه ي مطلب ...

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اسفند 1385ساعت 19:18 توسط محمد |

سلام به همه دوستای عزیزم

از همتون ممنونم که به وبلاگ من سر می زنین

این روزها خیلی خوشحالم چون قرار یه جایی مسافرت برم و.................. بقیش رو بعدا می گم

واسه همین تا دو هفته دیگه اپ می کنم حتما منتظر آپ بعدیم باشین تا بفهمین کجا رفتم نمی دونم

این شادیم دوام میاره یا مثل شادیهای قبلی هم .................. من همیشه غم داشتم ولی بازم خدا رو

  شکر شکر شکر هر چی خدا بخواد همون میشه  بای تا های دوستن گلم

این عکس رو هم تقدیم شما می کنم ...............................................................

اگه کاری تو این مدت داشتین برام میل بزنین اینم میلم====>foozol1@yahoo.com

 


ادامه ي مطلب ...

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 8:57 توسط محمد |

بر سنگ قبر من بنويسيد

 خسته بود

 از اهل زمين نبود

 نمازش شكسته بود

 بر سنگ قبر من بنويسيد

 شيشه بود تنها از اين نظر كه سراپا شكسته بود

 بر سنگ قبر من بنويسيد

 پاك بود

چشمان او دائما از اشک شسته بود

بر سنگ قبر من بنويسيد

 اين درخت عمري براي هر و تبر تيشه دسته بود

 بر سنگ قبر من بنويسيد

 كل عمر پشت دري كه باز نمي شد نشسته بود


ادامه ي مطلب ...

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم بهمن 1385ساعت 11:53 توسط محمد |

اگه با تموم اين خاطره ها
تو همين دفتر عشق جام بيزاري بعد اون ديگه نه من مال من
نه تو تکيه گاه اين شکستگي
بيا عاشق بمونيم کنار هم
نگو از اين نرسيدن خسته ام
نگو از اين نرسيدن خسته ام ما به هم نمي رسيم آخر بازي همينه
آخر عشق دوتا خط موازي همينه
ما به هم نمي رسيم
من و تو مثل دو تا خط موازي مي مونيم
که توي دفتر عشق اسير شديم
نرسيديم به هم آخر شب
تو همون دفتر کهنه پير شديم
با هم و کنار هم روز ها گذشت
دستاي من نرسيده به دست تو
مي دونم که ما به هم نمي رسيم
اگه با شکست من شکست تو
اگه من بشکنم،تو بي خيال
بگذري و تنهام بذاري
 

ادامه ي مطلب ...

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت 20:50 توسط محمد |

خون حسین علیه السلام و چشم دشمن
ابن ریاح روایت میکند که مرد نابینایی راکه روز شهادت امام حسین علیه السلام در کربلا حاضر شده بود دیدم ... کسی علت نابینایی اورا سوال کرد .جواب داد :
ماده نفر رفیق بودیم که برای کشتن حسین (ع)به کربلا رفتیم.ولی من شمشیر و تیر و نیزه به کار نبردم .چون حسین (ع)کشته شد به خانه خود بازگشتم و نماز عشا خواندم و به خواب رفتم . در عالم خواب شخصی نزد من آمد و گفت:" رسول خدا (ص) تو را میخواند . برخیز و اجابت کن ."
گفتم : "مرا با رسول خدا چه کار است؟"
آن شخص در عالم خواب گریبان مرا گرفت و کشان کشان نزد رسول خدابرد
دیدم پیغمر اکرم در بیایانی نشسته و آستینهای خود را بالا زده و حربه ای در دست گرفته و فرشته ای برابر او ایستاده و در دست او نیز حربه ای ایست از آتش . نه نفر از دوستان مرا کشت و به هر کدام که ضربه میزد سر تاپای آنها از آتش فرا میگرفت و میسوزانید .
من نزدیک رسول خدا-ص- رفتم و مقابل او زانو برزمین زدم و گفتم :" السلام علیک یا رسول الله " ولی آن حضرت جواب نفرمود و مدت زیادی مکث کرد . پس از آن سر خود را بلند نمود
و فرمود:
"ای دشمن خدا !!! هتک حرمت مرا نمودی و عترت مرا کشتی و حق مرا رعایت نکردی....!!!"
گفتم : یا رسول خدا به خدا قسم من در کشتن فرزندانت نه شمشیر زدم و نه نیزه به کار بردم و نه تیری انداختم.
فرمود :" راست گفتی ولی سیاهی لشکرکشندگان حسین علیه السلام را زیاد کردی ...نزدیک من بیا"
 
من نزدیک آن حضرت رفتم دیدم تشتی پر از خون نزد اوست . به من فرمود "این خون فرزندم حسین است " پس از آن خون به چشم من کشید . چون بیدار شدم تا کنون چیزی را نمی بینم .

ادامه ي مطلب ...

نوشته شده در دوشنبه دوم بهمن 1385ساعت 18:48 توسط محمد |

بهم گفتی بمون باهات می مونم

بهم گفتی نمیر برات می میرم

دیگه  زندگیم  تموم  ای عزیزم

دیگه می خوام برم و بی تو بمیرم

اگه رفتم تو بدان عاشقت هستم

دیگه باید تو رو تنهات می گذاشتم

شعر از محمد .ع


ادامه ي مطلب ...

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385ساعت 17:59 توسط محمد |

 فرشتگان از خدا پرسيدن: خدايا تو که بشر رو آنقدر دوست داري چرا غم را آفريدي ؟ خدا گفت : غم را به خاطر خودم آفريدم چون اين مخلوقه من تا غمگين نباشه به ياد خالقش نمي افته

*****************************************************************

): هميشه غمگين ترين و رنج آورترين لحظه ي زندگي آدم،توسطه کسي ساخته ميشه که شيرين ترين و بيادماندني ترين لحظه رو براش ساخته

****************************************************************

من ازمردن نمي ترسم،هراس از زندگي دارم که هر روزش مثه ديروز،از اين تکرار بيزارم من از مردن نمي ترسم،که هر چي باشه يکباره هراس از زندگي دارم،که دردش پر ز تک

 


ادامه ي مطلب ...

نوشته شده در شنبه دوم دی 1385ساعت 8:47 توسط محمد |


ادامه ي مطلب ...

نوشته شده در شنبه دوم دی 1385ساعت 8:44 توسط محمد |


لينك دوستان


کپي برداري از مطالب وبلاگ فقط با ذکر منبع مجاز ميباشد .

© Copyright 2005, All Rights Reserved template-ir/